کال کوچه - زمستان

 پاسگاه آهنگران  که عبور می کنی سمت راستتان را کوههای سربه فلک کشیده و سمت چپتان را تپه های ماسه ای عظیمی که مملو از درختان بی شمار تاغ می باشد تشکیل می دهد. در دل این تپه های عظیم ماسه ای محلی قرار دارد که به علت شکل طبیعی و عبور رودخانه فصلی از دل این ماسه زار به کال کوچه مشهور است . کال : در اصطلاح محلی همان رودخانه فصلی است و چون شکل منطقه شبیه به کوچه ایست که با دیواره های بلند پوشیده است این منطقه را کال کوچه می نامند. کال کوچه عمدتا میدانی است برای تفریح و خصوصا  میدانی برای نشان دادن هنر موتور سواری جوانان محلی.

اما وضعیت طبیعی این منطقه در فصل زمستان متفاوت تر از بقیه فصول است و به علت عبور آب از این منطقه ماسه هایی که در فصل تابستان انباشته گردیده تخلیه و نمای اصلی کال نمایان می شود.طول این کال حدودا ۸ کیلومتر است و تا امتداد روستای مهمانشهر ادامه دارد.

یک روز با عشایر محله چاه باشا

محله چاه باشا یکی از محله های عشایر ی شهرستان زیرکوه است که در فاصله ۳۰ کیلومتری شهر حاجی آباد از مسیر بمرود قرار دارد. عشایر ساکن در این محله از طایفه بزرگ بهلولی هستند که همه ساله در اواخر پاییز و اوایل زمستان به این محله کوچ می کنند . این محله عشایری تنها محله ای است که دانش آموزان نیز همراه والدین به کوچ می روند و در آنجا از وجود معلم عشایری برخوردار هستند. 

کوله یا همان خانه های عشایری با معماری خاص خود زمستانهای گرم و تابستانهای سردی را برای ساکنین و کوله نشینان به ارمغان می آورد.

حسن دادی یکی از ساکنین محله در جستجوی آنتن ارتباطی به بالای کوله می رود .

صفا و صمیمیت و سادگی مهمترین خاصیت عشایر است که به عینه به چشم می خورد.

آخرین وضعیت زلزله زدگان زهان

 دیروز زلزه امروز آب و باران و شاید فردا آتش ............ مسئولین مراقب باشند

جمعه ۲۴آذرماه ۱۳۹۱ منطقه زلزله زده زهان . خورشید در افق ناپدید شده و سرمای سوزناکی بر منطقه حاکم است.شاید همین ابتدای شب دمای هوا از صفر هم پایین تر آمده است . سری به اولین اردوگاه زلزله زدگان در روستای حسین آباد می زنیم .

کودکی در حالی که سیبی را گاز می زند از چادر بیرون را نگاه می کند و مرد میانسالی در حال وضو گرفتن است - لحظاتی بعد صدای دلنشین اذان از بلندگوی مسجد به گوش می رسد . امشب قرار است نماز جماعت به امامت حجه الاسلام رجائی امام جمعه زیرکوه در مسجد روستا برگزار گردد. شور و حال خاصی در اردوگاه به چشم می خورد و در گوشه گوشه اردوگاه زن و مرد درحال آماده شدن برای اقامه نماز جماعت هستند. مادری در حالی که چادری سفید رنگ در  دستش دارد از چادر بیرون می آید . وضعیت آن شب بارانی و خواسته هایشان را می پرسم ؟ تنها خواسته ای که دارند مثل همه اهالی همان اسقرار کانکس برای زندگی است .  

فایل صوتی : اینجا

وضعیت با چند شب پیش به کلی فرق کرده است . چادرها با مهارهای محکم برای جلوگیری از صدمات طوفان بسته شده اند و محوطه اردوگاه به کلی شن ریزی گردیده است. حتی خیابانهای روستا که پس از آوار برداری نظم خود را از دست داده بود مجددا شن ریزی و تسطیح گردیده بود.

به اتفاق سرهنگ محمودی که از اولین ساعات زلزله در منطقه حضور دارد سری به اطراف روستا می زنیم . منطقه ای وسیع برای نصب احتمالی کانکس تسطیح و آماده استفاده است . حمامهاو سرویس های بهداشتی از همان روزهای اول نصب و در حال بهره برداری است.

عده ای از اهالی بر گرد آتش جمع گردیده اند تا از سرمای سوزناک هوا در امان بمانند.

پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران در لابلای چادرها خودنمایی می کند:

وقتی با نگاه سطحی به ماجرا نگاه می کنیم همه چیز عالی به نظر می رسد حتی خیرین این روزها سنگ تمام گذاشته اند و با ورود به منطقه از توزیع لباس و پوشاک گرفته تا مواد غذایی و غذای گرم و....

اما نکته قابل تامل اینجاست . زمستان در این منطقه کوهستانی بسیار سخت و طاقت فرساست . اکثر خانواده ها جمعیتی بیش از ۴ نفر دارند و بالاجبار باید در یک چادر زندگی کنند . چادری که هم محل زندگی و هم محلی است برای نگهداری وسایل و البسه و مواد خوراکی . سیم کشی های فراوانی که از بالا و اطراف  چادرها رد می شود و چراغهایی که اکثرا قدیمی و ناکار آمد به نظر می رسند. از همه اینها که بگذریم نزدیکی بیش از حد چادرها به یکدیگر مساله ایست که جای تامل دارد.

و در این حال و هوا اگر خدای ناکرده آتش سوزی در یکی از چادرها رخ دهد فاجعه ای عظیم به بار خواهدآمد . اگر چه حضور نیروهای آتش نشانی و وجود کپسولهای اطفاء حریق امری موثر است اما اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی در نیمه های شب و در ساعتی که اکثر اهالی خوابیده باشند بیفتد فاجعه ای بزرگ رقم خواهد خورد. جا دارد مسئولین عزیز که این روزها در راه خدمت به هموطنان زلزله زده خواب را برچشمانشان حرام کرده اند و همه امور را به نحو عالی مدیریت نموده اند اینک نیز با شایستگی و تدبیر در جهت رفع این مشکل و جدا سازی چادرها از یکدیگر اقدام نمایند .

برف و باران امان زلزله زدگان را بریده است

هشت روز از زلزله می گذرد . دوباره چهارشنبه فرا می رسد . آسمان تیره و تار شده است . بغضی در گلوی آسمان نهفته است که هر لحظه امکان ترکیدنش بیشتر و بیشتر می شود و ناگهان آسمان می غرد. ابرها می بارند و می بارند. ابرها می بارند و من نگران ومضطرب. خدایا تو را به خاطر باران رحمتت سپاس می گوییم اما چگونه فراموش کنم عده ای از هموطنانم در همین نزدیکی اینک در زیر این رگبار باد و باران سرپناهی به جز یک چادر پارچه ای ندارند؟ چگونه فراموش کنم چادرهایی را که بر زمین نرم و خاکی بیابان نصب گردیده و شاید اینک این زمین خاکی به باتلاقی از گل و لای تبدیل شده است. زمان به کندی می گذرد اما به سرعت خودم را به منطقه می رسانم . درطول مسیر رودخانه های فصلی خروشان شده اند و عبور و مرور را مشکل کرده است.

وقتی به منطقه می رسیم باران دیگر از نفس افتاده است گویا دلش به حال کودکان چادر نشین سوخته است اما ابرهای تیره و خشن همچنان بر منطقه سایه افکنده اند .

 سفیدی برف های نشسته بر قله های اطراف در تیرگی ابرهای مخوف حسابی به چشم می آید طوری که دیدنشان لرزه بر انداممان می اندازد گویی از بلندای قله ها به ساکنین اعلام میکنند که شب سخت و طاقت فرسایی در پیش دارید. از لحظه ورود تلاشها برای جلوگیری از ورود آب به داخل چادرها دیده می شود . حتی شیرزنانی را مشاهده میکنم که بیل به دست گرفته اند و در حفاظت از تنها سرپناهشان می کوشند.

وارد روستای شاج می شویم . گویی سنگ دلی ابرهای تیره تمامی ندارد و دوباره آسمان شروع به باریدن می کند. شرایط بسیار سخت و طاقت فرساست. تا تاریکی شب چیزی نمانده است .زن و مرد دست به کار شده اند تا قبل از تاریکی هوا سر و سامانی به سرپناهشان بدهند.

حیوانات اهلی که از آوار جان سالم به در برده اند اینک از دست سرما و باران به سرپناهی در کنج چادر پناه آورده اند

درب چادری نیمه باز است . صدا می زنم . پیره مردی مهربان با ۲ دخترش در چادر حضور دارند . سجاده نماز پهن است اما هنوز موقع نماز نشده است . شاید در این حال و هوا دختر خانواده مشغول خواندن نماز شکر است . حالشان را می پرسم و نحوه امداد رسانی را؟ از همه راضیند هلال احمر - سپاه -بسیج - دامپزشکی - نیروهای مردمی و..... تنها مشکلشان را سرمای منطقه می دانند و خواستار استقرار هر چه سریعتر کانیکس هستند. 

دورتر چند زن و یک مرد جوان با پلاستیک روی چادرشان را می پوشانند . نزدشان میروم . مشکلاتشان را می پرسم . خدا راشکر می گویند . می گفتند : این تقدیر الهی بوده و نباید ناراحت باشیم . پرسیدم چند نفر در این چادر زندگی میکنید ؟ می گویند ما ۷ نفر هستیم . از مسئولین تقاضا داریم حداقل یک چادر دیگر برای زندگی به ما بدهند . بر صداقت و ایمانشان غبطه می خورم . خداحافظی میکنم .

 در گوشه ای از این چادرها شیرزنی را می بینم که  با چکمه های بلند در پا و  پلاستیکی که برای در امان ماندن از باران بر سر کشیده  برای فرزندانش با سطل آب می آورد. گفتگوی مفصلی با این شیرزن انجام می دهم ........

 

فایل صوتی : اینجا

کودکی در گوشه چادر پای برنامه کودک و نوجوان نشسته است . خوشحال به نظر می رسد و می گوید از روز اول توی چادر تلوزیون داریم و می توانم برنامه های کودک و نوجوان را ببینم.

ساعت از ۹ شب گذشته است . صدای جرجر باران بر سقف خانهمان هنوز به گوش می رسد اما دیگر  صدای باران مرا خوشحال نمی کند بلکه هر قطره ای که بر سقف خانه می چکد قطره اشکی نیز از چشمان من بر زمین جاری می شود . خدایا تو را به عزت و جلالت قسمت می دهم زندگی را بر چادر نشینان داغدیده سهل و آسان بگردان. آمین یا رب العالمین.

خدا حافظ ای ابرهای سیاه     خدا حافظ ای کودک بی پناه

خدا حافظ ای شاج ای زلزله      خدا حافظ ای مامن اشک و آه

جا دارد در پایان از همکاری فرماندار محترم و مجموعه فرمانداری در این روزهای سخت با خبرنگاران تقدیر و تشکر نمایم.

دومین حضور استاندار در مناطق زلزله زده شهرستان زیرکوه

با گذشت کمتر از ۵ روز از زلزله ۵/۵ ریشتری شهرستان زیرکوه قهرمان رشید استاندار خراسان جنوبی برای دومین بار به همراه دکتر فقیه رئیس جمعیت هلال احمر کشور از مناطق زلزله زده بازدید به عمل آورد. 

گویا تقدیر چنین رقم خورده است که توفیق حضور در مناطق زلزله زده شهرستان هر روز به شکلی نصیبم شود و امروز برای سومین بار عازم مناطق زلزله زده می شویم . قرار است ۲ مهمان و   شخصیت ویژه امروز در منطقه حضور یابند . جناب آقای قهرمان رشید استاندارخراسان جنوبی و جناب آقای دکتر فقیه رئیس جمعیت هلال احمر کشور. به اتفاق فرهاد فلاحتی فرماندار شهرستان وارد روستای عباس آباد می شویم . حضور پر رنگ نیروهای هلال احمر امروز پررنگ تر دیده می شود. گویا همه چیز نظم ویژه ای گرفته است . 

تا آمدن استاندار چند دقیقه ای وقت باقی است فرماندار فرصت را غنیمت می شمارد و از منازل تخریب شده روستای عباس آباد بازدید می کند چند دقیقه ای را هم در جمع مردم عباس آباد صحبت می کند. نانوایی سیار در منطقه شروع به کار نموده و اکیپ مجهز پزشکی نیز در منطقه حضور فعال دارد.

سرانجام هلی کوپتر استاندار وارد منطقه می شود. استاندار به محض پیاده شدن عازم روستای حسین آباد می شود و با حضور در چادر زلزله زدگان از نزدیک مشکلاتشان را بررسی می کند.

هر چه بیشتر به مناطق زلزله زده سر می زنی گویا چهره معصوم کودکان معصوم تر جلوه می کند .معصومیتی که در پشت آن هزار حرف نگفته پنهان است .

پیره زنانی را می بینیم که گویا بعد از خدا فقط و فقط امیدشان به مسئولین است و اینگونه با چشمانی اشک بار از حضور استاندار تشکر می کند.

و یا این پیره زن که گویی با دستهای چروکیده و پینه بسته اش تمام خاطرات خوشش را در زیر آوار جا گذاشته است .

استاندار شدیدا پیگیر وضعیت مدارس و دانش آموزان است . وقتی خبر بازگشایی مدارس در کانکس در کوتاهترین زمان به گوشش می رسد بسیار خوشحال می شود و سرزده به دیدار دانش آموزان می رود . استاندار هدایایی هم تقدیم دانش آموزان می کند اما دختری از دانش آموزان همین کلاس تمام انتظاراتش را در یک صفحه کاغذ نوشته است .گویا تنها غصه این دختر معصوم عقب ماندن از تحصیل است.بچه ها برای استاندار شعر زلزله را هم خواندند:

فایل صوتی شعر زلزله : اینجا

فایل صوتی نامه دانش آموز : اینجا

وارد روستای شاج می شویم . اینجا دیگر اهالی مرا می شناسند . از اقوام فاطمه سراغش را می گیرم  مثل اینکه فاطمه با داییش به زاهدان رفته است . خود فاطمه هم قبلا این را به من گفته بود.

این روزها وبسایت ها و وبلاگ های شهرستان اطلاع رسانی دقیق و گسترده ای را داشتند. روز اول زلزله علیرضا ابراهیمی مدیر آبیز خبر را دیدم که داشت علاوه بر خبر رسانی برای زلزله زدگان کپسول گاز حمل می کرد  و امروز هم آقای جعفر حسنی مدیر وبلاگ اردکول وقایع را به تصویر می کشد. 

جعفر حسنی مدیر وبلاگ اردکول

بچه های مدرسه بر دیوار کانکس های مدرسه خاطراتشان را به تصویر می کشند . با دیدن من همگی خوشحال می شوند . از من سراغ عکسهای روز گذشته شان را می گیرند.

احسان : دوست چند روز گذشته هم با همان لبخند همیشگی اش اینجا حاضر است . احسان از خدماتی که در این چند روزه انجام گرفته بسیار راضی است اما غصه شب های سرد چادر را دارد . آرزو دارد به زودی در محیطی بزرگتر و بهتر نسبت به چادر زندگی کنند.

بچه ها سرود ای ایران را به افتخار استاندار خواندند و اینچنین پرچم خوش رنگ ایران اسلامی را در دستان کوچکشان به اهتزاز در اوردند.

نقاشی فاطمه بر دیواره چادر نظرم را به خود جلب کرد .گویا فاطمه قبل از رفتن این نقاشی را برای دوستانش به یادگار گذاشته است.

سه روز از زلزله زیرکوه می گذرد - زندگی جاریست

امروز شنبه سومین روز پس از زلزله مخرب و ویررانگر شهرستان زیرکوه است . تصمیم می گیرم برای دومین بار سری به مناطق زلزله زده بزنم. مسیر را از پیشبر انتخاب می کنیم . قرار است سری به بخشداری زهان بزنیم و از نزدیک شاهد تلاش نیروهای مستقر در مرکز مدیریت بحران باشیم . قرائی بخشدار زهان و اسدزاده مسئول جمعیت هلال احمر قاینات در محل حضور دارند. تلاشها برای خدمت رسانی به شدت ادامه دارد . سری هم به انبار مرکزی مستقر در سالن ورزشی زهان می زنیم .

مسیر را به سمت مهرک و کبودان از مسیر جاده خاکی ادامه می دهیم . کم کم به مناطق زلزله زده نزدیک می شویم . گویا همه چیز با روز اول فرق کرده است.

در مسیر از آموزشگاه عباس آباد هم بازدید می کنیم . مدرسه تقریبا آسیب دیده است و دانش آموزان و معلمان در حیاط مدرسه مشغول تدریس هستند. پس از بارندگی های اخیر آفتاب ملایم پاییزی حس و حال خاصی به منطقه بخشیده است. با دانش آموزان دبستان عباس آباد خداحافظی می کنیم و به سمت حسین آباد و شاج به راه می افتیم. از لحظه ورود شاهد تلاش نیروهای مختلف مردمی و دولتی هستیم . آوار برداری از مناطق به شدت ادامه دارد.

کلاسهای درس در چادرها تشکیل شده است و دانش آموزان دبستان شهید فامیلی دوباره گرد هم آمده اند. چند دقیقه ای را مهمانشان هستم . برایم ازخاطرات لحظه زلزله می گویند و من هم عکسهایی را که از روز اول زلزله گرفتم برایشانبه نمایش می گذارم.

سرانجام وارد شاج می شویم . تغییر را می شود به درستی احساس کرد . شاید روز اول بزرگترین مشکل نبود خط ارتباطی بود که این مشکل بزرگ با تلاش دست اندرکاران حل گردیدو شبکه های همراه اول و ایرانسل به راحتی آنتن دهی داشت . نیروهای اورژانس مستقر در روستا به صورت رایگان به معاینه مردم پرداخته بودند.نماز جماعت هم برقرار بود. همه چیز مهیا بود حتی برق و تلفن چادرها . آنتن های تلوزیون در کنار چادرها نصب گردیده بود . سرویس های بهداشتی سیار در اطراف روستا نصب گردیده و لوله کشی آب تقریبا انجام شده است .

چادرهای مدرسه اینجا هم نصب شده بود . بچه ها درسشان را شروع کرده اند . چند دقیقه ای را مهمانشان می شویم . خاطرات لحظه وقوع زلزله را برایمان تعریف می کنند . و چگونگی پناه گرفتن هنگام زلزله را . درست هشتم آذرماه در مانور زلزله سراسری این راهکارها را تمرین کرده اند.

احسان رضایی : دوستی که روز اول روی آوارها عکسش را گرفته بودم .می گفت این چند روز سرمان حسابی شلوغ بود . خبرنگارها ما را این طرف و آنطرف می بردند و با سوژه های مختلف از ما عکس می گرفتند . احسان خوشحال بود و می گفت تا الان ۲ بار چهره من را از تلوزیون نشون داده اند.

شاید روزی  به علت ترافیک وشلوغی زیاد این جمله بر درب حیاط نوشته شده بود اما امروز دیگر از آن هیاهو خبری نیست.

ترازویی که بر آوار تکیه زده است و در کفه های آن آجر و سیمان قرار گرفته است.

این غول آهنی پای در خرابه هایی گذاشته بود که روزی محل زندگی فرزندان این روستا بوده است :

تلاشها برای تخلیه منازل و بیرون کشیدن اسباب و اثاثیه از زیر آوار ادامه دارد و استراحت امدادگران بر خرابه های بر جای مانده از زلزله:

 اینجا آرامگاه ابدی پدر و خواهران فاطمه است:

اما فاطمه :

فاطمه رضایی تنها بازمانده خانواده شش نفری این روزها در کانون توجه قرار دارد. فاطمه که از دیروز با اقوام مادری درشهر مود به سر می برد امروز دوباره به روستا برگشته بود .اما او آمده بود تا برای همیشه روستا را ترک کند. آمده بود برای خدا حافظی با پدر و خواهران مرحومش و با دوستانش .از دور خانه شان را به ما نشان می دهد و خاطرات آن لحظه تلخ را برایم بازگو می کند. اصرار بر رفتن دارد . وقتی از او می پرسم کجا و چرا می خواهی بروی ؟می گوید : زاهدان . پیش داییم . می گفت به مادرم قول داده ام .زیاد کنجکاو نشدم چون هر سئوالی که می پرسیدم آثار ناراحتی در چشمانش پیدا بود . با بستگانش صحبت کردم ولی صحبت های من هم بی فایده بود . انگار تصمیم بر رفتن گرفته بود . بر تصمیم خود مصمم بود:

صحبت های فاطمه : اینجا

خدا حافظ دوستان - خداحافظ روستا و خداحافظ ......او خداحافظی کرد و دوستانش با چهره غمگین به  او خیره شده بودند:

حس و حال عجیبی بود .وانت هایی که اسباب و اساسیه را بار زده بودند و راه بیرجند را درپیش گرفته بودند - کودکانی که گویا بیخبر از همه جا فقط و فقط به فکر بازی بودند و پیره مردی که بر ویرانه های خانه اش ایستاده و معلوم نیست چه نقشه ای برای ادامه زندگی در سر می پروراند:

وسرانجام کانتیکس های مدرسه هم از راه رسید :

ادامه دارد

گزارش - سفر به مناطق زلزله زده شهرستان زیرکوه

از لحظه اتفاق زلزله آرام و قرار نداشتم. مدام پیگیر میزان خسارت و تلفات احتمالی زلزله در اطراف و اکناف بودم .  خبر درگذشت چند تن از هموطنانمان در روستای شاج  که همگی اعضای یک خانواده بوده اند و خصوصا درگذشت ۲ دانش آموز بسیار سخت و ناگوار بود. با فرا رسیدن صبح آماده حرکت به سمت مناطق زلزله زده می شویم . مسیر را با سرعت طی می کنیم روستاهای کبودان - شیرخند - زردان - عباس آباد - حسین آباد و نهایتا مرکز زلزله یعنی روستای شاج. در طول مسیر خودروهای امدادی زیادی به سمت مناطق زلزله زده در حال حرکت هستند . چادرهای امداد و نجات از اولین روستای آسیب دیدیه یعنی زردان به شکل گسترده و منسجم نصب گردیده است . نیروهای امدادی همه جا حضور دارند.

مسیر حاجی آباد تا شاج ۸۰ کیلومتر است که تقریبا ۴ کیلومتر آن حدفاصل عباس آباد و شاج خاکی است. به منطقه می رسیم . ترافیک سنگینی از وسایل نقلیه حکم فرماست . گوشه ای پارک می کنیم و از ماشین پیاده می شویم. در جستجوی دختری هستم که تنها بازمانده یک خانواده ۶ نفری است . اسمش فاطمه است . به سرعت در میان چادرها او را پیدا می کنم.

فاطمه حسابی شوکه شده است . گویا هنوز از اتفاقی که برای اعضای خانواده اش افتاده است بیخبر است . لبخند تلخی بر لب دارد . وقتی خواسته اش را می پرسم با خنده می گوید برایمان کتاب بیاورید و کامپیوتر تا درسمان را بخوانیم.با فاطمه خداحافظی میکنم و به سمت خرابه ها به راه می افتم:هر طرف را که نگاه می کنی داغی بر دلت تازه می شود. ویرانه ها همه جا به چشم میخورد.کودکانی که از آوار این زلزله جان سالم به در برده اند اینک بر خرابه های آوار همدیگر را در آغوش می گیرند. از دوستانشان می پرسم و جواب می دهند : چند ساعت قبل داشتیم فوتبال بازی می کردیم و از آن لحظه دیگر آنها را ندیده ایم .

عملیات امداد و نجات هنوز ادامه دارد و  دامهای تلف شده در زیر آوار بیرون کشیده می شوند تا جهت جلوگیری از سرایت بیماری در محلی مناسب دفن گردند.

مسجد روستا نیز از قاعده تخریب مستثنی نیست و به شدت ترک برداشته است

 

ماشین به جای مانده در زیر آوار که هنوز فرصت بیرونکشیدنش فراهم نشده است

و کودکان در محووطه اردوگاه از لابلای چادرها سرک می کشند

نیروهای امدادی به شدت مشغول تلاش هستند . حتی بچه های فردوس هم آمده اند.

اینجا هیچ شبکه ارتباطی تلفنی وجود ندارد . از افراد بومی سراغ محلی را می گیرم که بتوانم ارتباط تلفنی برقرار کنم . تپه ای بلند مشرف به روستا را نشان می دهند . به بالای تپه می روم . اینجا مسیرهای ارتباطی را بر دیواره سیمانی بالای تپه مشخص کرده اند.

از بالای تپه به همه روستا اشراف کامل دارم . جمعیت زیادی را مشاهده می کنم . حدس می زنم شخصیت مهمی به منطقه وارد شده است. به سرعت خودم را به محل می رسانم . قهرمان رشید استاندار خراسان جنوبی به همراه مقامات کشوری وارد روستا شده اند.استاندار به سراغ فاطمه - دختر به جا مانده از خانواده شش نفری - می رود. و سپس در محلی قرار می گیرد واین مصیبت بزرگ را به خانواده های قربانیان و ساکنین محل تسلیت می گوید.

 

نیروهای امنیتی هنگ مرزی گزیک امنیت کامل منطقه را برعهده دارند و با دقت مراقب همه چیز هستند

دکتر وردی مدیر کل آموزش و پرورش استان هم در محل حضور دارد و از نزدیک با دانش آموزان به جای مانده از زلزله گفتگو می کند.

 

شارژ دوربینم تمام می شود و  این چند تصویر را با موبایل گرفتم

به آسمان که نگاه میکردم بغضی عجیب گرفته بود و نهایتا در حوالی ساعت ۱۳ بغض آسمان ترکید وباران بر سرزمینهای زلزله زده باریدن گرفت . اگر چه باران رحمت خداوند است اما بارش باران در این لحظات مشکلات چادر نشینان و آسیب دیدگان از زلزله را چند برابر نمود.

 هلیکوپترهای امدادی که در محل حاضر بودند

تصویر برداری حس و حال می خواهد و وقتی با صحنه زلزله روبرو می شوی این حس و حال از انسان گرفته می شود . این تصاویر گوشه ای بود از آنچه از نزدیک دیدم و لمس کردم.

افتتاح مدرسه عشایری محله چاه باشا

آموزشگاه عشایری محله  چاه باشا با حضور فرماندار و مسئولین استانی افتتاح گردید. این آموزشگاه به همت خیرین محترم جامعه یاوری کشور ساخته و تحویل آموزش وپرورش گردید. محله چاه باشا از محله های عشایری شهرستان زیرکوه است که در فاصله ۳۰ کیلومتری شهر حاجی آباد قرار دارد.در این محله عشایر طایفه بهلولی سکونت دارند که همه ساله در اواخر فصل پاییز به این منطقه کوچ می کنند.

فرهاد فلاحتی فرماندار زیرکوه

سید مصطفی حسینی

تجلیل از ناصر دلاکه معلم

حادثه زیرکوه را به خاموشی کشاند

در پی ایجاد حادثه در بلوار امام رضا شهر حاجی اباد برق قسمت هایی از زیرکوه به مدت ۴ ساعت قطع گردید. در این حادثه که در ساعت ۱۲ امروز اتفاق افتاد یک دستگاه تریلر که ستونهای سوله سالن ورزشی آبیز را بیرجند به سمت آبیز حمل می کرد در ورودی شهر حاجی آباد دچار حادثه شد و ریختن ستونهای فلزی باعث شکستن ستون اصلی برق  گردید . در پی این حادثه برق قسمت های عظیمی از شهر حاجی آباد و روستاهای شاهرخت - آبیز و .... قطع گردید که پس از چند ساعت تلاش پرسنل اداره برق مجددا این مشکل مرتفع گردید. خوشبختانه این حادثه خسارت جانی نداشت.

نامه ای به شهردار حاجی آباد

سلام آقای شهردار . امیدوارم که حالتون خوب باشد. من یک کودک 9 ساله هستم که در شهر شما زندگی میکنم . آقای شهردار من  دوست دارم شهر من یک پارک زیبا داشته باشد تا بتوانم به راحتی در آن بازی کنم  و پر از وسایل بازی و تفریح باشد. آقای شهردار من هر وقت با پدرم به پارک بهزیستی می روم  زود خسته می شوم چون فقط یک تاب و سرسره دارد و چیز دیگری برای بازی کردن نیست . تازه همیشه پدرم به من می گوید مواظب باش از پله های سرسره نیفتی چون خیلی باریک است و مواظب باشد روی سنگ های داخل پارک زمین نخوری . آقای شهردار چرا پارک شهر ما اینجوری است ؟ چرا کف پارک اینقدر سنگ بزرگ افتاده است ؟بابام می گوید حتما پول ندارند اینجا را درست کنند ولی من گفتم اگر 2 ماشین شن نرم اینجا بریزند چقدر خرج دارد؟

راستی تا یادم نرفته این را هم بنویسم . آقای شهردار سرعتگیر و چاله چوله یعنی چه ؟ آخه پدرم به جای اینکه مرا ببر تفریح همیشه  دارد ماشینش را درست می کند . به او می گویم بابایی چرا ماشینت اینقدر خراب می شود ؟ به من میگوید بابا جان از بس این شهرداری توی خیابانها سرعتگیر و چاله و چوله درست کرده است ماشینم اینجوری می شود . شما را به خدا آقای شهردار این چاله چوله ها را درست کنید تا پدر من اینقدر غصه نخورد و وقت داشته باشد ما را به تفریح ببرد.

 آقای شهردار دیشب همسایه ما با پدرم دعوا می کرد که چرا آشغالهایتان را توی خیابان می ریزید ؟ پدر می گفت تقصیر ما که نیست . ما اشغالها را شب دم در می گذاشتیم که آشغالی ببرد چند شب نیامد و گفتند صبح قرار است بیاید. فردا صبح ساعت 7 آشغالها را دم در گذاشتیم  ساعت 11 آشغالی آمده بود . دفعه بعد ساعت 11 آشغالها را بیرون گذاشتیم ساعت 8 آشغالی آمده بود و هر دفعه هم این سگ های بیکار آشغالها را پاره پوره می کردند. راستی آقای شهردار این آشغالی شما چه ساعتی آشغالها را جمع می کند؟

آقای شهردار من شب ها که می خواهم بروم خونه پدر بزرگم خیلی می ترسم . آخه توی خیابون ما خیلی سگ ولگرد دارد . بابام می گوید چرا کسی که نه گوسفندی دارد نه توی صحرا زندگی می کند سگش را اینجوری توی خیابون ول می کند . آقای شهردار چه کسی باید این سگ ها را جمع کند . وقتی برای ما مهمان می اید میگویند اینجا چه جور شهرستانی است که اینقدر سگ توی خیابانها ول هستند . آخه توی روستای بابا بزرگ من هم اینقدر سگ ندارد.

راستی آقای شهردار . من صبح ها که میخواهم بروم مدرسه ماشینمان خیلی سرد است چون بابایم ماشین را بیرون پارک می کند. به بابا میگویم بابایی چرا ماشین را داخل گاراژ نمی بری . بابایم می گوید آخه نمیبینی که شهرداری ۳ هفته شده خیابونمان را پر ماشین شن کرده و فکر کنم یادشان رفته لا اقل در خونه های مردم را شن نریزند یا هم یادشان رفته بیاییند این شن ها را صاف کنند . شما را خدا اگر یادتان نرفته بیایید و این خیابون ما را درست کنید.

نامه ای به شهردار حاجی آباد

سلام آقای شهردار . امیدوارم که حالتون خوب باشد. من یک کودک 9 ساله هستم که در شهر شما زندگی میکنم . آقای شهردار من  دوست دارم شهر من یک پارک زیبا داشته باشد تا بتوانم به راحتی در آن بازی کنم  و پر از وسایل بازی و تفریح باشد. آقای شهردار من هر وقت با پدرم به پارک بهزیستی می روم  زود خسته می شوم چون فقط یک تاب و سرسره دارد و چیز دیگری برای بازی کردن نیست . تازه همیشه پدرم به من می گوید مواظب باش از پله های سرسره نیفتی چون خیلی باریک است و مواظب باشد روی سنگ های داخل پارک زمین نخوری . آقای شهردار چرا پارک شهر ما اینجوری است ؟ چرا کف پارک اینقدر سنگ بزرگ افتاده است ؟بابام می گوید حتما پول ندارند اینجا را درست کنند ولی من گفتم اگر 2 ماشین شن نرم اینجا بریزند چقدر خرج دارد؟

راستی تا یادم نرفته این را هم بنویسم . آقای شهردار سرعتگیر و چاله چوله یعنی چه ؟ آخه پدرم به جای اینکه مرا ببر تفریح همیشه  دارد ماشینش را درست می کند . به او می گویم بابایی چرا ماشینت اینقدر خراب می شود ؟ به من میگوید بابا جان از بس این شهرداری توی خیابانها سرعتگیر و چاله و چوله درست کرده است ماشینم اینجوری می شود . شما را به خدا آقای شهردار این چاله چوله ها را درست کنید تا پدر من اینقدر غصه نخورد و وقت داشته باشد ما را به تفریح ببرد.

 آقای شهردار دیشب همسایه ما با پدرم دعوا می کرد که چرا آشغالهایتان را توی خیابان می ریزید ؟ پدر می گفت تقصیر ما که نیست . ما اشغالها را شب دم در می گذاشتیم که آشغالی ببرد چند شب نیامد و گفتند صبح قرار است بیاید. فردا صبح ساعت 7 آشغالها را دم در گذاشتیم  ساعت 11 آشغالی آمده بود . دفعه بعد ساعت 11 آشغالها را بیرون گذاشتیم ساعت 8 آشغالی آمده بود و هر دفعه هم این سگ های بیکار آشغالها را پاره پوره می کردند. راستی آقای شهردار این آشغالی شما چه ساعتی آشغالها را جمع می کند؟

آقای شهردار من شب ها که می خواهم بروم خونه پدر بزرگم خیلی می ترسم . آخه توی خیابون ما خیلی سگ ولگرد دارد . بابام می گوید چرا کسی که نه گوسفندی دارد نه توی صحرا زندگی می کند سگش را اینجوری توی خیابون ول می کند . آقای شهردار چه کسی باید این سگ ها را جمع کند . وقتی برای ما مهمان می اید میگویند اینجا چه جور شهرستانی است که اینقدر سگ توی خیابانها ول هستند . آخه توی روستای بابا بزرگ من هم اینقدر سگ ندارد.

راستی آقای شهردار . من صبح ها که میخواهم بروم مدرسه ماشینمان خیلی سرد است چون بابایم ماشین را بیرون پارک می کند. به بابا میگویم بابایی چرا ماشین را داخل گاراژ نمی بری . بابایم می گوید آخه نمیبینی که شهرداری ۳ هفته شده خیابونمان را پر ماشین شن کرده و فکر کنم یادشان رفته لا اقل در خونه های مردم را شن نریزند یا هم یادشان رفته بیاییند این شن ها را صاف کنند . شما را خدا اگر یادتان نرفته بیایید و این خیابون ما را درست کنید.

آبادی های متروکه  - خیرآباد

روزهای هفته یکی پس از دیگری می گذرد و جمعه فرا می رسد. روزی که از شنبه هر هفته فرا رسیدنش را انتظار میکشم . اسب سفر را زین میکنیم . مقصد هنوز مشخص نیست اما هر جا باشد گوشه ای از این آب و خاک یعنی شهرستان زیرکوه خواهد بود. هوا بسیار لطیف و دلچسب است . آفتاب ملایم پاییزی ما را بیشتر تشویق می کند. مسیر را به سمت پیشبر انتخاب می کنم . هنوز مقصد مشخص نیست . هر کجا دل اراده کرد آنجا اتراق خواهم کرد. چند کیلومتری مانده به جیم آباد در دور دست و در لطافت صبحگاهی خانه های گلی از دور نظرم را به خود جلب می کند. مسیر را نگاه میکنم . کوره راهی هست و می توان رفت . راه خاکی را در پیش میگیرم . و چند کیلومتر جلوتر منظره یک آبادی قدیمی نمایان می شود. تا به حال اسمش را نشنیده ام ولی آثار برجای مانده حاکی از این است که اینجا زمانی و در گذشته های نه چندان دور محل زندگی افرادی از مردمان همین دیار بوده است.

از دیرباز همیشه این را شنیده بودم که صدای آب صدای زندگی است . اما امروز شاید دیگر زیاد بر این باور نباشم . اینجا هر طرف را که نگاه می کنی چشمه ای زیبا نظرت را به خود جلب می کند . شاید در کمتر از ۱ کیلومتر وسعت ده ها چشمه به چشم می خورد اما از زندگی در اینجا خبری نیست . شاید ساکنان این منطقه به دلیل یا دلایل خاص دیگری زندگی در این مکان زیبا را رها کرده اند اما اثار زراعت در حد باغچه های کوچک زرشک در اینجا به چشم می خورد. صدای شر شر آب مرا به سمت خود می کشاند . نزدیک کی شوم . رودخانه ای کوچک و چه زیبا به سمت پایین سرازیر شده است و آبشارهای کوچکی که در مسیر ایجاد شده است:

آثار یک تنور قدیمی که روزگاری نانهای محلی با طعم خاص خودش در آن طبخ می شده به چشم می خوردو در چند متر پایین تر باز هم چشمه های زیبایی که با نیزاری عظیم منطقه را با طراوت کرده است.

استتار در نیزار:

مسیر را ادامه می دهیم . جاده خاکی از کنار تپه های سنگی بزرگ همچنان ما را به دیدن مکانی جدید دعوت می کند . ۳ کیلومتر جلوتر آثار یک آبادی دیگر و بزرگتر نمایان می شود. اینجا هم شرایط همانگونه ایست که در آبادی قبلی مشاهده گردید. اما با این اختلاف که آب در این آبادی کمتر یافت می شود ولی باغزارها به مراتب بزرگتر از آبادی قبلی است . شاید در گذشته ها این قناتی که اکنون تقریبا خشکیده است برکت فراوانی داشته و افراد زیادی در این منطقه به کشت و زرع می پرداخته اند. تک درخت عنابی که شاید قرار بود سایه بانی باشد برای ساکنین این محل و اکنون کاملا خشکیده است:

و برکه آبی که این روزها بلا استفاده مانده است . شاید قرار است ذره ذره این آب در این برکه جمع و نهایتا یکباره برای آبیاری درختان زرشک استفاده گردد.

آبادی اولی را در تحقیقاتی که از دوستان داشتم با نام خیر آباد معرفی کرده اند اما از آبادی دوم اسم و رسمی عایدم نشد . چنانچه دوستان اطلاعات خاصی از این آبادی دارند در قسمت نظرات جهت استفاده بقیه دوستان مرقوم فرمایند.

برگزاری مانور زلزله

به مناسبت ۸ اذر ماه روز ملی زلزله و ایمنی از طرف کارشناسی تربیت بدنی و سلامت مدیریت آموزش و پرورش شهرستان زیرکوه به طور همزمان و هماهنگ با سراسر کشور مانور زلزله در ۹۵ اموزشگاه شهرستان زیرکوه برگزار گردید. همچنین با حضور فرماندار محترم و مسئولین ادارات ذی ربط مانور نمادین راس ساعت ۱۰ صبح امروز در محل آموزشگاه نمونه ناصری با شکوه خاصی برگزار شد.

و این هم امدادگر کوچک:

سفر به سرزمین نور 2

گزارش قبلی : اینجا

نماز جمعه را در مسجد جامع خرمشهر خواندیم و پس از صرف نهار راهی شلمچه شدیم . آثار جنگ در کف مسجد جامع خرمشهر هنوز به چشم می خورد و خمپاره هایی که زمین تبرک مسجد را ویران کرده بود.

واما شلمچه : اینجا قطعه ای از بهشت است . وقتی پای در این سرزمین میگذاری دیگر متعلق به خودت نیستی . محو میشوی در خاطرات . خاطراتی که در گوشه گوشه این خاک مقدس به چشم می خورد. سرهنگ عباسی از یادگاران نبرد در شلمچه خاطرات دلنشین خودش را چه زیبا بیان می کند و چه افسوس می خورد که از خیل مسافران جا مانده است . وقتی پای صحبتش می نشینی نا خودآگاه اشک از چشمانت جاری می شود و اینجاست که دلت کربلایی می شود.

بچه ها بر خاکریزی بلند و در کنار تانک بر جای مانده از جنگ می نشینند و اشک می ریزند:

و سرهنگ عباسی بعد از بیان خاطرات اینچنین با دوستانش خلوت می کند:

پاسگاه عراق که با پرچم متبرک حضرت ابالفضل مزین گشته است :

ادامه دارد.......